يك فنجان خالي


منزل
تماس
 

پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

يک فنجان خالی...

 

با سلام ...دوستان عزيز آدرس وبلاگ من به اينجا منتقل شده است ...منتظر تون هستم...شاد باشيد.

 
 

حمیده : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

 

۱...۲...۳

 

۱...

در هجوم لحظه ها وا مانده ام ،باز دمی را در گذشته جا  گذاشتم.و اکنون برای يک دم تقلا ميکنم....

هوا سردتر از نفسهاست...

حتی خورشيد  در قاب پنجره يخ کرده ...

باز حسرت يک شعله در ميان دو پلک باقی مانده است

می خواهم فراتر از بوی ياس باشم...

از اين همه احساس به يکباره گيج مشوم

خودم را در کجا پنهان کنم؟

در ميان « الف» تنها  نمشود پنهان شد

حتی اگر کوهی از کلمات  احاطه ام کنند باز روزنه ای هست که بوی ياس به اين خلوت سرد رسوخ کند.

برای شکستن يک قلب ،راه کوتاهی سراغ دارم از جنس حبس خاطره ها....

«بايد سخت بود و شکننده»

برای لمس تنهايی «الف»فقط ياد يک «ميم» لازم است.

و برای پنهان شدن و در امان ماندن از  روزنه ها  ، حبسی تا انتهای«ی» کافيست.

کلمات را می شويم

و از نو برق می اندازم

ولی نمی دانم چرا باز همان بوی قديمی را می دهند.

************

۲...

يک نگاه  سرد از جنس مخدر

آتشی يه احساسش زد

يک خنده ناهشيار از جنس مخدر

گريه  بر رويايش زد

يک فريب بچگانه از جنس  مخدر

سايه بر دستانش زد

يک نهيب ظالمانه از جنس مخدر

        تا هميشه ،مهر سکوت بر لبانش زد......

************

۳...

سرکش ترين ياغی زمانش بود ..

آشنای آدمهای بين راه ...و هميشه تنها....

يک نگاهش کافی بود  نسيمی را به گردباد تبديل  شود

يک نفسش ، غرشی چون رعد داشت....

هميشه سکوت ميکرد  و نگاهش را ازآدمکها ميگرفت

بی انتها و غريبه‼

نمی هراسيد و می ترساند.....

خالی از بازيچه ها،  هر روز به خورشيد چشم می دوخت .

تا روزی که خورشيد،او را نديد . افسوس تمام لحظه های پر سکوت  را خورد..افسوس يک لحظه ديگر برای نثار گرمايش به او...

اين روزها خورشيد سوزان به خاک سرد غبطه می خورد....

 
 

حمیده : ٢:۱۳ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

هذيان های يک آدم خاکی

 

از درون گرمم،فکرميکنم از جنس زمينم که از درون گرم ميشم و از بيرون سردم مثل خاک زمين.

کاش از جنس خورشيد بودم ،هميشه سوزان

کلمات در مقابل چشمانم  دو تا شده اند  ، مثل همه جفتهای آفريده شده بر روی اين خاک سرد.

کاش از جنس خورشيد بودم،بی انتها

حتی اين لرزه های گاه وبيگاه هم از زمين عاريه گرفتم...

کاش از جنس خورشيد بودم ،ثابت و استوار

احساس ميکنم دنيا به دور سرم ميچرخه...مثل زمين

اگر از جنس خورشيد بودم ..تا انتهای اين دنيا گرم بودم و سوزان و از همه آدمها دور بودم...

دارم هذيون ميگم،از جنس زمينيها............sun

*************

آن روز که قلبت يکی بود و يکی را دوست ميداشت ....

                           ــ من نبودم ــ

امروز که قلبت شکسته و هزار قطعه شده....

                        : بگو سهم من کدام قطعه است‼

 
 

حمیده : ٢:٥٩ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳

 

love story

 

love storyاز کجا شروع کنم؟

آه چقدر داستان عشق ميتونه فوق العاده باشه...

داستان شيرين عشق

حقيقت ساده ای که عشق او برای من آورد...

از کجا شروع کنم

با اولين سلام

او به دنيای تنهايی من معنا بخشيد.

هيچ وقت عشق ديگری و زمان ديگری نخواهد بود.

او به زندگی من آمد و زندگی مرا  خيلی خوب کرد.

او قلب مرا پر ميکند ..او قلب مرا با چيزهای خاصی پر ميکند.

با آوازهای فرشته وارش ..با تصورات جسورانه اش..

او روح مرا سرشار از عشق می کند.

هر جايی که ميروم  هيچوقت تنها نيستم.

با داشتن او در کنارم چه کسی ميتونه احساس تنهايی کنه....

من دستهايم را به سوی او دراز ميکنم ...او هميشه تنهاست....

چه مدت به طول می انجامد؟

چطور ميتوانيم عشق را با ساعت اندازه گيری کرد؟

من هيچوقت جوابی برايش ندارم و نميتونم بگم...

من ميدانم من احتياج خواهم داشت به او

تا زمانی که ستارگان ناپديد شوند..

و او آنجا خواهد ماند.

 
 

حمیده : ٩:٠٥ ‎ب.ظ

 

شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

 

روی خاطره ها بايد خط کشيد

 

فردا اگر از راه نمی آمد

من تا به ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

درآفتاب عشق تو می خواندم....

در کنار سر سبزترين خاطره تو به جای خالی تو در چشمانم فکر ميکنم ....سردی اين هوای دلگير ، دستانم را برای از تو نوشتن بی رمق کردند...

نمی دونم چرا خاطرات تو شبها زنده ترند...

تو چی هستی..آدم يا فرشته يا شيطان...نمی دونم؛ جسمت از آدما قلبت از فرشته ها وبی مهريت از شيطان....

دوستم حرف قشنگی زد ...گفت: اونا به ما احتياج ندارند ،اين ما هستيم که به اونا محتاجيم...اگه نباشند روحمون عذاب ميکشه....

رفتن هم قسمتی از حضور...

سبز و زنده ميآييم و زرد و خشک ميرويم...

روی خاطره ها بايد خط کشيد ...هيچ جا نبايد از تو نوشت ...بايد تو رو توی همين نوشته به ابديت پيوند بدم....

از خرده های قلبی که زمانی سرشار از احساس بود طرح ناموزونی از تو می سازم ..با همه شکستگی باز می تپد....

خاطره حضورت رو با قلم هميشه تک رنگ مشکی ،خط ميزنم.

خاطره گرمای وجودت رو با  قلم  سرد آبی ، خط ميزنم.

ولی خاطره نگاهت رو نمی دونم با کدوم رنگ خط بزنم.‼؟

فردا اگه از راه نمی آمد...

*******

به زودی يک خبر خوب رو به همه دوستای خوب که از من دلگير هستند  به اطلاعتون می رسونم... شاد باشيد.

 
 

حمیده : ٢:۳٩ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳

 

 

 

يه طرف صورتش قرمزه،گرم شده،هيچ حرفی نمی زنه،به يک سو خيره شده....توی يک لحظه برق از چشماش پريده بود...

تنها چيزی که جلو چشماش شکل گرفته يک علامت سؤال بزرگه؟...چرا؟

تا همين چند دقيقه پيش ،رگباری از کلمات بود که به زبون می آورد...ولی الان فقط سکوت....چرا؟

در هجوم طوفان تحقير و کلمات ،با همون يه سيلی سکوت ميکنه ،انگار همه حرفاشو زده بود...ديگه هيچی نداره که بگه ....سکوت....

بعد از يک کمای ۲۰ دقيقه ای ، به اطراف نگاه می کنه...

کسی پيشش نيست .پس اين سيلی رو کی زده بود.؟

شک می کنه...

روبروی آينه ايستاده...هنوز يک طرف صورتش قرمزه...زير چشمش کبوده..ولی هيچکس نيست که بهش بگه اين سيلی رو کی زده؟وچرا زده؟

تند تند آرايش ميکنه ...نکنه يه وقت کسی سر برسه وکبودی زير چشمش رو ببينه...

الان ديگه مطمئنه اگه کسی چهره اش رو ببينه ، هرگز نمیفهمه  اون هاله بنفش رنگ دور چشماش جای يک سيليه...

درو پشت سرش می بنده ، به اولين چهره آشنايی که ميبينه  لبخند ميزنه و سلام ميکنه...

ــ  سلام...وای چه خوشگل شدی دختر...چقدر رنگ بنفش بهت  ميآد................

**********

دفترم بازه،قلمم روی کاغذ سفيد ميلغزه...

۱کلمه

             ۱۰ کلمه

                             ۱۰۰کلمه

                                      اين شعر هم تموم شد...

                                            ولی ـــ تو ـــ شعرم کجاست ‼

 
 

حمیده : ٦:٤٦ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳

 

واقعيت

 

يه طرف صورتش قرمزه،گرم شده،هيچ حرفی نمی زنه،به يک سو خيره شده....توی يک لحظه برق از چشماش پريده بود...

تنها چيزی که جلو چشماش شکل گرفته يک علامت سؤال بزرگه؟...چرا؟

تا همين چند دقيقه پيش ،رگباری از کلمات بود که به زبون می آورد...ولی الان فقط سکوت....چرا؟

در هجوم طوفان تحقير و کلمات ،با همون يه سيلی سکوت ميکنه ،انگار همه حرفاشو زده بود...ديگه هيچی نداره که بگه ....سکوت....

بعد از يک کمای ۲۰ دقيقه ای ، به اطراف نگاه می کنه...

کسی پيشش نيست .پس اين سيلی رو کی زده بود.؟

شک می کنه...

روبروی آينه ايستاده...هنوز يک طرف صورتش قرمزه...زير چشمش کبوده..ولی هيچکس نيست که بهش بگه اين سيلی رو کی زده؟وچرا زده؟

تند تند آرايش ميکنه ...نکنه يه وقت کسی سر برسه وکبودی زير چشمش رو ببينه...

الان ديگه مطمئنه اگه کسی چهره اش رو ببينه ، هرگز نمیفهمه  اون هاله بنفش رنگ دور چشماش جای يک سيليه...

درو پشت سرش می بنده ، به اولين چهره آشنايی که ميبينه  لبخند ميزنه و سلام ميکنه...

ــ  سلام...وای چه خوشگل شدی دختر...چقدر رنگ بنفش بهت  ميآد................

**********

دفترم بازه،قلمم روی کاغذ سفيد ميلغزه...

۱کلمه

             ۱۰ کلمه

                             ۱۰۰کلمه

                                      اين شعر هم تموم شد...

                                            ولی ـــ تو ـــ شعرم کجاست ‼

 
 

حمیده : ٦:٤٦ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

 

يک حرف مانده....

 

  • آن چه هستيد ،نتيجه افکارتان است.(وين داير)
  •  آيا مي دانيد كه ... ؟
    سالهاست كه كتابهاي درسي ارسالي از سوي آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران به مدارس ايراني در كشورهاي حوزه خليج هميشه فارس از سوي ماموران وزارت التربيه و معارف ( آپ )اين كشورها ماهها قرنطينه شده و پس از خط زدن و خدش عنوان فارس خليج با ماژيك و قلم در نقشه ها و متون تبديل به عنوان قبيح و مجعول خليج عربي شده و انتساب جزاير سه گانه به ايران نيز مخدوش و تبديل به جزاير اماراتي شده ...حالا دستبرد به متون كتابهاي ديني و تاخير در تحويل كتب درسي دانش آموزان ايراني كه در مدارس وابسته به سيستم آپ ايران تحصيل مي كنند بماند فيما بعد... از اينها كه بگذريم وقتي نسبت به اين مسئله در ديدار با مقامات امورخارجه وآموزش و پرورش ج ا ايران معترض مي شديم مي گفتند : اينكه بهتراست چرا كه باعث برانگيختن حس كنجكاوي دانش آموزانمان مي شود !!!.... همينجا بگويم اي آقايان اين موضع و توجيه مسخره شماناشي از ضعف خودتان بود نه قدرت ملت ايران... همين توجيهات و ضعف شما باعث شده كه غرور ملي وميهني ما امروز اينچنين خدشه دار شود ...بس است به خدابس است كه هرچه امروز مي كشيم از همين لا ابالي گري بعضي از مسئولان واقعا از خدا بي خبر است ....سفيران ايران در كشورهاي حوزه خليج فارس و نمايندگان فهيم مجلس و مقامات امور خارجه بدانند كه اگر نسبت به اين جريان كماكان بي تفاوت بمانند ملت ايران طاقت پرداخت تاوان ضعف و بي خيالي شما را نخواهد داشت و قطعا خواسته ما ملت است كه با قصور و تقصير مسئولين ذيربط برخورد جدي و قاطع صورت پذيرد... از سايت بازتاب نيز بي نهايت سپاسگذاريم ... و بزودي انشا’ الله تصاويري كه از كتب درسي ايرانيان مقيم كويت در همين رابطه مي باشد جهت انعكاس وسيعتر به حضورتان ارسال مي داريم... اجركم مع الله و منه التوفيق(ع.ا)
  • **********

    باد فراموشکار،در کوچه ها،به دنبال  آدرس آشنايی می گردد.(ع.د)

    *يک تجسم :

    ـــ اگه الان پيشم بودی،می بوسيدمت...و محکم بغلت ميکردم...و......

    عذاب وجدان ندارم،،،،جای ضربه هايی که جسمت رو به درد آورده می بوسيدم....

    ولی روحت رو نميدونم چکار کنم....

    ـــ مهم نيست خوب ميشه....همه چيز خوب  ميشه ...فقط زمان ميخواد...

    باد فراموشکار،در کوچه ها،به دنبال  آدرس آشنايی می گردد.(ع.د)

     
     

    حمیده : ۳:٠٧ ‎ب.ظ

     

    پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳

     

    يا حسين...

     

     
     

    حمیده : ۱:۳۱ ‎ق.ظ

     

    سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳

     

    تا حالا پرنده ای رو توی قفس ديدی...

     

    تا حالا پرنده ای رو توی قفس ديدی...

    هر کس که پرنده رو ميبينه...به خود پرنده نگاه ميکنه  به پر های زيباش  به زيبايی اش نه به قفسش..ولی پرنده فقط قفس رو ميبينه...

    منم همون پرنده هستم...

    بهت گفتم که منم همون پرنده هستم که داره تو قفسش تقلا میکنه ميخواد داد بکشه ولی نميتونه....سالهاست که قفس هست...ولی پرنده تنهاست...هيچکس غربت نگاه پرنده رو نديده ...هر کس که اونو ديده لحظه ای پرنده زيبا رو ديده و رفته ..اونايی هم که موندن .. زيبايی هاشو هم ديگه نمی بينن...فقط عادت کردن به بودنش..

    ميگی ميترسم ببينمت ...عاشق چشات بشم...عاشق حرفات بشم....ولی بدون که پرنده ديگه عادت کرده همه رو از توی قفس ببينه...اون نميتونه حرف بزنه...

    قلبش مرده ...نگاهش سرده ...حرفی نداره ...ولی هست تا روزی که بايد باشه..

    يه زمانی آرزوی پرواز داشت....يه زمانی  به دنبال حس غريبه عاشق شدن بود....يه زمانی ميخووند قشنگترين آوازها ...تا اينکه فهميد  بايد واسه هميشه تو قفس بمونه...از اون روز شاهدونه های مسموم زيادی خورد...از اون روز ديگه پرنده نبود....ولی کسی نفهميد...چون هيچکس عاشق نگاهش نبود که از تو چشماش دردشو بفهمه....حالا ديگه چشماشم مرده...

    تو اين دنيا قفس های زيادی هست و پرنده ها يی....

    اگه يه روز پرنده ای ديدی به چشماش نگاه کن تاببينی زنده است يا.....

    تو هم يه پرنده ای...شايد هم زيباترين...ولی برای رفتن تقلا نکن....چون تنهايی دليل رفتن نيست...تو پرواز رو ديدی ...حس غريب رو هم ديدی...تو خوشبختی....حتی اگه ديگه بهونه  پرواز نباشه......

     
     

    حمیده : ۳:۳٥ ‎ب.ظ

     

     
    حمیده



    نویسندگان
    حمیده


    آرشیو وبلاگ
    دی ۸۳
    آذر ۸۳
    آبان ۸۳
    مهر ۸۳
    شهریور ۸۳
    امرداد ۸۳
    تیر ۸۳
    خرداد ۸۳
    اردیبهشت ۸۳
    فروردین ۸۳

    لینک دوستان
      وبلاگ فارسی
    قالب وبلاگ
    اخبار جهان
    اخبار فاوا
    تالارهاي گفتگو
    خرید اینترنتی

    خروجی وبلاگ
    feed

    پشتيباني
    وبلاگ فارسی

     
    [ منزل | قديما | تماس ]