۱...
در هجوم لحظه ها وا مانده ام ،باز دمی را در گذشته جا گذاشتم.و اکنون برای يک دم تقلا ميکنم....
هوا سردتر از نفسهاست...
حتی خورشيد در قاب پنجره يخ کرده ...
باز حسرت يک شعله در ميان دو پلک باقی مانده است
می خواهم فراتر از بوی ياس باشم...
از اين همه احساس به يکباره گيج مشوم
خودم را در کجا پنهان کنم؟
در ميان « الف» تنها نمشود پنهان شد
حتی اگر کوهی از کلمات احاطه ام کنند باز روزنه ای هست که بوی ياس به اين خلوت سرد رسوخ کند.
برای شکستن يک قلب ،راه کوتاهی سراغ دارم از جنس حبس خاطره ها....
«بايد سخت بود و شکننده»
برای لمس تنهايی «الف»فقط ياد يک «ميم» لازم است.
و برای پنهان شدن و در امان ماندن از روزنه ها ، حبسی تا انتهای«ی» کافيست.
کلمات را می شويم
و از نو برق می اندازم
ولی نمی دانم چرا باز همان بوی قديمی را می دهند.
************
۲...
يک نگاه سرد از جنس مخدر
آتشی يه احساسش زد
يک خنده ناهشيار از جنس مخدر
گريه بر رويايش زد
يک فريب بچگانه از جنس مخدر
سايه بر دستانش زد
يک نهيب ظالمانه از جنس مخدر
تا هميشه ،مهر سکوت بر لبانش زد......
************
۳...
سرکش ترين ياغی زمانش بود ..
آشنای آدمهای بين راه ...و هميشه تنها....
يک نگاهش کافی بود نسيمی را به گردباد تبديل شود
يک نفسش ، غرشی چون رعد داشت....
هميشه سکوت ميکرد و نگاهش را ازآدمکها ميگرفت
بی انتها و غريبه‼
نمی هراسيد و می ترساند.....
خالی از بازيچه ها، هر روز به خورشيد چشم می دوخت .
تا روزی که خورشيد،او را نديد . افسوس تمام لحظه های پر سکوت را خورد..افسوس يک لحظه ديگر برای نثار گرمايش به او...
اين روزها خورشيد سوزان به خاک سرد غبطه می خورد....